تولدی دیگر

سلامتی همه اونایی که هستن اما نه حس خیانت دارن و نه حال عاشق شدن

سلام دوستان ممنون که به این وبلاگ سر میزنید
 لطفا نظر یادتون نره ممنون

[ شنبه 31 اردیبهشت 1390 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


تو ، گرمای وجودم ، آرامش قلبم

من ، درگیر با تو ، عاشقانه در کنار تو

تو ، می تابی همیشه بر من

من، لذت میبرم از با تو بودن

تو ، قطره بارانی در کویر دلم

من ، همیشه به منتظر توام گلم

تو ، شبهای پرستاره ام ، من ، خیلی وقت است از عشقت دیوانه ام

تو ، همان رویای گذشته ام ، من مدتهاست که به پایت نشسته ام

تو ،شرابی که مرا مست عشق میکنی ،من جامی که لبریز میشوم از تو

تو ، مثل نفس ای همنفس ، من ، بی تو یعنی :هیچکس!


[ پنجشنبه 5 مرداد 1396 ] [ 01:03 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


بعد از اون همه بی وفایی که دیدم ، بعد از اونهمه دلشکستنها،تنهایی ها

بعد از اونهمه رفتن ها و اشک ریختنها ،

اومدن تو به زندگیم یه خط قرمز بود روی گذشته های تلخم

کم کم داشتم به وجود عشق شک میکردم که تو اومدی و حالا به اوج عشق رسیدم

تو از قلب خسته و شکسته من ، یه قلب عاشق و پر از عشق ساختی

تو بهم نفس دادی ، برای تنی که نه حوصله زندگی داشت ونه حسشو

آره تو به من زندگی دوباره دادی ، و منم از یاد بردم تمام اون بی وفایی ها رو.

و حالا امروز ، روزحسرت همونایی که قلبم رویک روز به بازی گرفتن

گرچه مهم نیست ، امروز مهم تویی ،فقط تو!


[ پنجشنبه 5 مرداد 1396 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


بعد از رفتنت دیگر فکر آن نیستم که با خاطراتت چه کنم،

یا چگونه با دلتنگی ات کنار بیایم

بعد از رفتنت ، دیگر تو را نمیشناسم و

به یاد نخواهم آورد که روزی تو با من بوده ای...

کجای کاری عزیزم ، اگر رسم تو بی وفاییست ، جای تو دیگر در دلم نیست....

بعد از رفتنت به همه آن چیزی که میخواهم میرسم ،

به آرامش ، نفسی از ته دل و لبخندی به زندگی

برای من تمام میشوی ، قصه ما هم نیمه تمام میماند ،

خاک میخورد ، میپوسد و میماند تکه ای از آن احساس که همیشه در دلم خواهد ماند ،

گرچه برای دلم ناشناسی دیگر ، اما  شاید به خودم بگویم که روزی  یکی را دوست داشتم....


[ پنجشنبه 5 مرداد 1396 ] [ 12:59 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


تمام سهم من از این دنیا تنها تویی

تویی که برایم معنای عشقی

مینویسم تا بماند ، تا بخواند روزی یک عاشق ، قصه عاشقانه ما را

اتفاق قشنگی بود دیدنت، لحظه ی شیرینی بود در آغوش کشیدنت

یه روز میگفتم تو جزئی از زندگیمی ، حالا میگم همه زندگیمی

توی این زمونه ای که عشق معنایی نداره ، من دیوونه وار عاشقتم

چه شبایی از عشقت تب کردم ، تا خود صبح گریه کردم

تنها آرزوم بود داشتنت ، و حالا هر شب رو در کنار تو به یاد میارم

اون آرزویی که الان بهش رسیدم و با تموم وجود مال منی ،

در اختیار منی ، توی قلبم و مثل خون توی رگهامی

وابسته ام به زندگیم ، چون تو عشقمی و عشقم تموم زندگیمه


[ پنجشنبه 22 تیر 1396 ] [ 12:59 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


غروب آمده ، بیا و همدرد من باش، دلم گرفته ، بیا و در کنار من باش...

جز تو کسی را ندارم، دستهایم را بگیر ، من که جز تو همدردی ندارم...

باش در کنارم تا احساس تنهایی نکنم ،تا با این قلب بهانه گیر مدارا کنم

دلم گرفته ، نمیدانم چرا ، تنها تو میتوانی درد دلم را بفهمی

تو میتوانی مرا از خستگی های زندگی رها کنی

تنها تو میتوانی حالم را خوب کنی ، مرا درگیر آن محبتهایت کنی

نگیر از من لحظه ای محبتهایت را ، نوازشت هایت را

همین است قلب من دیگر ، تو نباشی میگیرد ، از غصه میمیرد

بودنت دلم را آرام میکند ، خیره شدن به چشمهایت حال مرا بهتر میکند

تویی دوای دلم ، که با بودنت رنگ غروب هم برایم زیباست


[ پنجشنبه 22 تیر 1396 ] [ 12:59 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


بی تاب ، بیقرار ، در گوشه ای از اتاق ، نشسته ام ، صدای تپشهای قلبم را میشنوم

و خوب میدانم که درد قلبم چیست، خوب میدانم قلبم در فکر کیست....

دلم تنگ کسی است، دلم تنگ کسی است...

دلم تنگ کسی است که شاید او حتی لحظه ای هم در فکر من نیست....

بگذار در رویای خودم باشم حتی اگر مرا نمیخواهی ، همین رویا هم برایم شیرین است ...

بگذار در رویاهایم عاشقت باشم ،حست کنم ،لمست کنم و بگویم دوستت دارم...

دلم تنگ کسی است که او هیچوقت در کنارم نیست....

تا چشمانت را دیدم ، قلبم به تپش افتاد، اسیرت شدم ، نمیخواهم باور کنم که عاشقت شدم

منی که از عشق می هراسم ، منی که تحمل تلخی هایش را ندارم

و اما کار دلم از کار گذشته و اسیر است و دلم تنگ تو است .... دلم به هوای آمدن تو است...



[ پنجشنبه 22 تیر 1396 ] [ 12:59 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


چه کردی با من ، که اینک در حال خودم نیستم ، چه کردی با دلم ،که مثل گذشته ها آرام نیستم

لحظه ای نیامده که در فکر تو نباشم ، یا حتی حس کنم تنها باشم....

چه کرده ای با من که چشمهایم هر شب رو به آسمان است ، دلم لحظه به لحظه منتظر باریدن باران است...

تو چه کرده ای با من ، امان از آن چشمهای زیبایت...

لحظه ای آرامش میخواهم ، آن هم در کنار تو ، اما افسوس که اینک راضی ام حتی به شنیدن صدای تو

یک لحظه کافی بود برای اینکه مرا در دام خودت بیندازی ، تنها یک لحظه ، فقط یک لحظه!

یک لحظه کافی بود تا زندگی را به رنگی دیگر ، لحظه هایم را با حالی دیگر و قلبم را به این روز ببینم

تو چه کرده ای با من ، امان از آن خنده های شیرینت...

یک لحظه کافی بود تا دلم دیوانه شود ، همچو یک پروانه شود ، تا بسوزد و بسوزد و آب شود همچو شمع در دل احساساتم ....

حال عجیبی دارم ، حس خوب اما دلگیری دارم ، شبیه دلهره ، ترس !

لحظه ای آرامش ندارم ، من که جز تو کسی را ندارم که به این حال انداخته است مرا....

تنها با بودنت ، بودنت ، حس کردنت ، گرفتن دستهایت ، به آرامش خواهم رسید....


[ پنجشنبه 22 تیر 1396 ] [ 12:59 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


با واژه ها بیگانه ام ، نه با آن احساس که بتوانم  ابرازشان  کنم، نه نفسی مانده که بخواهم بیانشان کنم

هر چه دلم میگوید مینویسم ، آخرش جمله ای میشود که یا پایان دارد ، یا پایانی ندارد....

مینویسم تا ماندگار شود حرف های یک دل ، نه اینکه مثل یک قایق شکسته بنشیند بر گل....

با واژه ها بیگانه ام ، از دل مینویسم ، از دردهایش، حرفهایش ....

از گلایه ها ، آن دلتنگی و بهانه ها ، آن حرفهایی که نیاز است به گفتنش

تا نماند درونش ، که بسوزد ، بپوسد ، وتمام شود....

هر که آمد و گفت احساس نداری ، لبخندی زدم و در دل گفتم تو اصلا دل نداری...

دلم میخواهد در حال خودش باشد، کسی سر به سرش نگذارد ، تا بگوید هر چه میخواهد...

تا به آنچه میخواهد برسد ، آرامش ، آری به آرامش برسد....

و آنگاه آنچه از حرفهای دلم میماند ،مهم نیست چیست ، مهم این است که خالی میشود از همان گلایه ها ، همان بهانه ها ....

من هم به احترام دلم ، هر چه او گفت نوشتم ، نه برای اینکه کسی بخواند، برای اینکه دلم همیشه آرام بماند....


[ پنجشنبه 22 تیر 1396 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


چه زود میگذرد ، حتی اجازه نمیدهد چشم بر روی هم بگذاریم یک لحظه...

عمر را میگویم...

قدرش را نمیدانیم ، با درد وغم و غصه لحظه ها را میگذرانیم ...

چه سود دارد غصه خوردن، برای عمری که همچنان در حال رفتن است ومنتظر ما نمیماند

چه زود گذشت ، بدجور دلتنگ آن روزها هستم ، برای آن آدمها ، برای تمام لحظه ها....

کاش میشد برگردم به همان روزها، با همان احساس ....

چشمهایم را بر روی هم گذاشتم و لحظه ای تصورکردم تمام روزهایی را که گذشت و تنها آه کشیدم

افسوس غصه هایی که کشیدم را میخورم ، که چرا لبخند کمتر بود در لحظه هایم....

هنوز دیر نشده ، بیا با گذرعمر کاری نداشته باشیم ، تنها بخندیم ، حتی به همین گذر لحظه ها...

عمر بی وفاست ، این ما هستیم که به زندگی وفاداریم و با وجود تمام سختی ها ، همچنان با عشق نفس میکشیم....


[ پنجشنبه 22 تیر 1396 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


از یادم محو نمیشوی، از دلم بیرون نمیروی

شبها در خواب منی و روزها در یادم

من از تو خسته ام ،اما عشقت بی خیال دلم نمیشود

تویی که وفا نداری ، تویی که برایم هیچ معنایی نداری

ساده بگویم که دیگر مزاحم دلم نشو...

بگذار در حال خودم باشم ،مثل گذشته ها ، مثل آن روزهایی که آرامش داشتم

از دلتنگی بیزارم ، از انتظار می هراسم ، نمی خواهم دیگر دلم در فکر کسی باشد

تنها ، تنهایی را میخواهم ، هر چه باشد یکرنگ است ، هر چه باشد من تنها در دل تنهایی ام

مزاحم دلم نشو ، بگذار در حال خودش باشد...

برای دلم دیگر محبت بی معناست ، و کلامی به نام عشق بی صداست....

دیگر حوصله ای نیست ، بس که تکرار شده بی وفایی برایم ، خسته ام از بازی های عاشقانه....

بس که خواندم قصه های عاشقانه را ، سرگرم شدند خیلی ها با دلها ، عشق برایم کلامی بی معناست!

مزاحم دلم نشو...


[ پنجشنبه 22 تیر 1396 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


بوی پاییز می آید ، برگها زرد شده اند ، آرام میریزند بر زمین ، و این است تنها دلیل..

تنها دلیل برای دیدن زیباترین فصل ، عاشقانه ترین لحظه، صدای آمدن باران...

فصل عشق می آید و زمین دیگر تنها نیست ، همدرد شاخه هاست ، هم آغوش برگهاست...

بوی باران می آید ، یک هوای تازه ، و ای پاییز پر آوازه ، بیا که درد دل ها دارم با تو....

بیا که دلم بدجور از فصل هایی که گذشت گرفته ، بیا که راز و نیاز ها دارم با تو...

عاشق قدم زدن بر روی برگها ، به عشق شکوفه ای دوباره...

فصل عاشقانه ها در راه است ، پاییز همدرد همیشگی دلها است ...


[ پنجشنبه 22 تیر 1396 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


با تو ، ولی تنها ، در کنار توام اما هنوز هم غرق هستم در رویا....

گاهی دلم میگیرد و نیست همدلی ، تو روبروی من نشسته ای و انگار نیست کسی!

چه فرق دارد بود و نبودت ، من که روزی بودم تنها آرزویت....

با توام ولی تنها ، حس نمیکنم بودنت را ، تنها میبینمت که بی خیالی و بی احساس...

و من مدت هاست که با تنهایی ام ، میگذرانم لحظه ها را به هر سختی باشد ،

گرچه شکایت میکند دلم از این لحظه های سرد...

گاهی نیاز دارم به یک آغوش گرم، گاهی نیاز دارم نوازشم کنی ، مرا غرق در آغوشت کنی

،اما تو هستی و من هم در گوشه ای ، انگار نه انگار تو هستی یک معشوقه ای....

با تو ولی تنها ، من هستم و دلم و یک دنیا... دنیای تاریک و هوای سرد دلم ، چه زود گذشت آن روزهای گرم گلم....

هستی و احساست نمیکنم ، اینجایی و لمست نمیکنم ، مثل یک شرابم و هیچگاه مستت نمیکنم...


[ پنجشنبه 22 تیر 1396 ] [ 12:39 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


با تو که باشم میفهمم عشق چیست، آن فرشته نجات من کیست...

با تو که باشم طعم محبت را میچشم ، من کوله باری از احساس را با تو بر دوش میکشم

باتو که باشم میفهمم زندگی چه زیباست ، این لحظه های شیرین با تو بودن مثل یک رویاست

و من دلخوشم به احساس ، به آن رویا ، با تو همیشه تا آخر دنیا....

برای من حس آرامشی ، برای قلبم ، برای همه لحظه ها...

تو مثل نفسی برایم ، عشقت مثل تپشهای قلبم ، نفسم بگیرد ، قلبم میمیرد....

از تو دور باشم دلم میگیرد، ای عشقم تو لبخندت ، صدای مهربانت همیشه به دلم مینشیند....

همیشه با من باش ، اولین و آخرینم باش ، هوای قلبم را داشته باش که بدجور به عشقت میتپد....

و در آن هوای بی کسی ها ، آمدی در قلبم و شدی همه کسم ، دوستت دارم همنفسم...


[ پنجشنبه 22 تیر 1396 ] [ 12:39 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


وقتی تو بی من سر میکنی لحظه هایت را ، من اینجا سر میکنم با دلتنگی ها،

میشمارم تک تک ثانیه ها اشک میریزم همصدا با غم ها...

وقتی تو برای من در دلت جایی نداری و احساسی به من نداری  ،

اینجا یکی است که آرزویش تو هستی ، تمام زندگی اش را با رویاهای تو میگذراند...

نگاهی هم به این سو بینداز ، نگاهی به این دل خسته ، این قلب شکسته....

نگاهی به این سو که یکی هست همیشه چشم انتظارت نشسته است...

نمیدانم ، نمیدانم که چرا اینگونه ،

انگار که دارم در آتش عشقت میسوزم و تو کجایی، بی خیال بی خیالی....

من به عاشقی دچار شده ام و دوای درد من تویی هستی که نیستی...

وقتی تو بی من سر میکنی روزهایت را ، من اینجا به انتظار فصل هایی نشسته ام

که باز بیایی و مرا رها کنی همه دلتنگی ها، این انتظار ها ، بی قراری ها....

من به تنهایی پشت کردم به عشقت ، آمدم جزیی از سرنوشتت ، مدتی گذشت

و تو پشت کردی به من ، حالا چگونه بگویم تنهایی دوباره آمدم من....


[ پنجشنبه 22 تیر 1396 ] [ 12:39 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


در کنارت ، در آغوشت ، میخوانم قصه عشق را....

قصه عشقی بی پایان ، تصویری از دو یار ، میخوانم برایت از یک عشق ماندگار....

نمیخواهم زمان بگذرد ، آغوشت خستگی های زندگی را از تنم رها کرده است

آغوشت تمام غم ها را از دلم بیرون کرده و غرق

در آرامشی شده ام که با تمام وجودم حسش میکنم...

آغوشت مرا رها کرده از همه چیز ، نمیدانم شب است یا روز ،

نمیدانم خوابم یا بیدار، آری همینجا هستم در قلب یک یار....

یاری که همیشه همراه و همدمم بوده ،

در زندگی برای مثل نفس ، نیاز همه لحظه هایم بوده....

قلبم با قلب تو یکیست ، یک لحظه رها شویم از هم ، جای ما دیگر در این دنیا نیست....

نفسهای من تو هستی ، دلت بگیرد ، نفسم میگیرد و اینجاست که چشمایم بارانی میشود...

در کنارت ، در آغوشت ، تپشهای قلبت را میشنوم ، که همچو ترانه مهربانیست...

نه عادت است داشتنت ، نه نیاز است بودنت ، شرط بودنم در دنیاست ، با تو بودن....

چشمهایمان را بسته ایم ، آنگاه که در آغوش هم اسیریم و سکوت در بین ماست ،

ما هر دو میشنویم که قلبهایمان با هم میگویند دوستت دارم، دوستت دارم ، دوستت دارم...


[ پنجشنبه 8 تیر 1396 ] [ 12:27 ب.ظ ] [ azita azita ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 59 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]